تنهايم را با تو قسمت مي كنم

سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت

بنشين غمي نيست

حواي من

بر من نگير اين خود ستايي را

كه بي شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد

در ميان مرده گانم همدمي نيست همواره چون من

نه ، فقط يك لحظه خوب من بيانديش

لبريزي از گفتن

ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل و باران را ندارم

شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دستهاي بي نهايت مهربانش مرحمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر

اگر چه اينك به گوش انتظارم

جز صداي مبهمي نيست

تنهايم را با تو قسمت مي كنم

سهم كمي نيست

 


من او را دیده بودم:

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می زد

که از بخت پریشانش نشان داشت



نمی دانم چراهر صبح هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره میشد

میان مردمش میدیدم و باز

غمی تاریک در من چیره می شد



شبی در کوچه ای دور

__ از ان شب ها که نور ابی ماه

زمین و اسمان را رنگ می کرد

از ان مهتاب شب های بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می کرد__

در انجا در خم ان کوچه ی دور

نگاهم با نگاهش اشنا شد

به یک دم انچه در دل بود گفتیم

سپس چشمان ما از هم جدا شد



از ان شب دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود

به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت

ولی در ان شب بدرود دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود !!!!

                                                                                             نادر نادپور