این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

 

 

 

من که گفتم اين بهار افسردني است
من که گفتم اين پرستو مردني است

من که گفتم اي دل بي بند و بار
عشق يعني رنج ، يعني انتظار

آه عجب کاري به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل

کاش کوچیک بودیم

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم

و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه

 

میدونی یه وقتی تو زندگی تمام هم و غمت اینه که

یکی عاشقانه دوستت داشته باشه

همش تو رویایی که اگه بشه چی میشه

اما وقتی اون یه نفر پیدا شد تازه میفهمی چقد سخته وقتی نمیتونی

و نمیدونی جواب این همه عشقو بدی

و همه به چشم یه آدم سنگ دل که اصلا لیاقت محبت کردنم نداره بهت نگاه کنن

بعد با همه ی وجود آرزو میکنی که

کاش همون طوری تنها بودم و فقط حسرتشو می خوردم

امشب عجیب غصه دارم , امیدوارم خدا منو ببخشه

و میخوام بدونی که هیچ وقت دلتنگیاتو نخواستم

اما اگه حالا باعث دلتنگیت شدم

همه ی دلتنگیارو از خدا میخوام

 

این جهان به وسعت دلتنگی است