تبليغاتX
ღدلتنگی و عاشقیღ


ღدلتنگی و عاشقیღ





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

،برنگرد

که بر نمي گردي تو هيچوقت

نمي خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بيا

در خزان خواسته هام

کمي قدم بزن

تا ببينمت




...دلم براي راه رفتنت تنگ شده است






امشب تمام حوصله ام را


در يک کلام کوچک

از تو

خلاصه کردم

اي کاش مي شد

يک بار

تنها همين يک بار

!تکرار مي شد


نويسنده: مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 12:56
|+|

آری همیشه قصه این چنین بوده است

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

یا در این شب بارانی ...

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

یا شاید در شبی مهتاب

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

یا شاید در پگاهی سرد

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

شاید این باد دلتنگی مرا

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

بگذار برایت بگویم

!.............که امشب سخت دلتنگت هستم


نويسنده: مورخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 در ساعت: 22:53
|+|

 

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه يه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم


نويسنده: مورخ: چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 در ساعت: 12:54
|+|

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ماست گله از دست کسي نيست ، مقصر دل ديوونه ماست، چاره اي نيست اگر انسانيم درد ما مرگ تفاهم ، غم ما کوچ محبت غم ما از بي کسي مردن و رسوا شدنه اينم از عاقبت عشق که تنها شدنه


نويسنده: مورخ: یکشنبه نوزدهم مهر 1388 در ساعت: 10:22
|+|

بازم قلم و کاغذ و دستایی که

هیچوقت از نوشتن خسته نمیشن.

باورم کن

باورم کن تا پرواز کنیم.

باورم کن تا به اوج برسیم.

باورم کن تا سکوت سنگینمون به شکستن برسه.

باورم کن تا رو تنهایی خط بکشیم.

باورم کن تا قفل قفس رو بشکنیم.

باورم کن تا به فردایی بهتر برسیم.

باورم کن تا بهترین نغمه ها را بسراییم چون:

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

باورم کن تا به سحرگاهان برسیم و خالصانه بگم:

سحرگاهان که شبنم آیتی

از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشید

به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن

خوب بودن خوب ماندن را


نويسنده: مورخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 در ساعت: 20:32
|+|

شب رو دوست دارم چون فردا روز دیگری برای دیدن توست
انتظار را دوست دارم چون راهی برای رسیدن به توست
اشک را دوست دارم چون از جویبار زلال آرزوی رسیدن به توست
آسمان را دوست دارم چون به اندازه وسعت دل توست
تو را دوست دارم چون تو آخرین بازمانده از نسل بهاران هستی
عزیزم! هر روز که از دیدن تو می گذره ستاره ای از آسمون دلم را برایت می چینم تا روز
دیدن تو؛همشونو زیر پاهای تو بریزم...


نويسنده: مورخ: پنجشنبه پنجم شهریور 1388 در ساعت: 20:35
|+|

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟


نويسنده: مورخ: جمعه شانزدهم مرداد 1388 در ساعت: 10:19
|+|

اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم

از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم

هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد

و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم

که با تو بودن را برایم زنده می کند

تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم

من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی

می مانم

باز هم مثل همیشه

اما می دانم

در تنهایی هم

......!!با من هستی


نويسنده: مورخ: پنجشنبه هشتم مرداد 1388 در ساعت: 20:45
|+|

تقدیم به تمامی دوستان عزیز

 

تکه تکه خاطرات شکسته را کنار هم چیدم

تکه تکه روزهای از دست رفته را

اما تو نبودی...

چقدر جایت میان خاطراتم خالی بود

در تمام آن روزها

چقدر به احساس بودنت نیاز داشتم

چقدر...

حالا تو هستی

جایی دورتر از گذشته و نزدیکتر به روزهای در پیش

جایی میان خاطرات بارانی این روزهایم

کجایی....

دل نگرانی هایت ، دل نگرانم می کند

چقدر حرف برای گفتن با تو دارم

و چقدر واژه کم می آورم امروز برای از تو نوشتن


نويسنده: مورخ: پنجشنبه یکم مرداد 1388 در ساعت: 14:18
|+|

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را


نويسنده: مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 در ساعت: 21:22
|+|

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد
....
و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


نويسنده: مورخ: جمعه نوزدهم تیر 1388 در ساعت: 10:49
|+|

 

رفیق ساده ی من شریک غم دوری همین که میسازی با من تنها خیلی صبوری برو برو برو عشقم

اینه سرنوشتم تقدیر من و توام اینجوری نوشتن برو برو برو جونم سایه بونه خونم من خیلی کمم

برای اینکه با تو بمونم راضی شدیم به جدایی روز.... هر دو.....غمهاش ماله من شادی اش واسه ی تو

این ترانه رو می خونم می بارم

( کاشکی بدونی الان چه حالی دارم )


نويسنده: مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 23:31
|+|

 

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پائی عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند


نويسنده: مورخ: شنبه ششم تیر 1388 در ساعت: 10:27
|+|

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

 

 


نويسنده: مورخ: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 در ساعت: 15:13
|+|

 

من که گفتم اين بهار افسردني است
من که گفتم اين پرستو مردني است

من که گفتم اي دل بي بند و بار
عشق يعني رنج ، يعني انتظار

آه عجب کاري به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل


نويسنده: مورخ: دوشنبه هجدهم خرداد 1388 در ساعت: 12:59
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان