با عرض سلام وضمن خوش امدگویی به تمامیه عزیزانی که به این وبلاگ سرمیزنن.بازم میگم امیدوارم دلتنگ هیچ کسی نشین.دوستان عزیز مطالب این وبلاگ فقط در حد مطلب و خطاب به هیچ شخص خاصی نمی باشد.ایمیل سایت ramindeltang@yahoo.com
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه يه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ماست گله از دست کسي نيست ، مقصر دل ديوونه ماست، چاره اي نيست اگر انسانيم درد ما مرگ تفاهم ، غم ما کوچ محبت غم ما از بي کسي مردن و رسوا شدنه اينم از عاقبت عشق که تنها شدنه
شب رو دوست دارم چون فردا روز دیگری برای دیدن توست انتظار را دوست دارم چون راهی برای رسیدن به توست اشک را دوست دارم چون از جویبار زلال آرزوی رسیدن به توست آسمان را دوست دارم چون به اندازه وسعت دل توست تو را دوست دارم چون تو آخرین بازمانده از نسل بهاران هستی عزیزم! هر روز که از دیدن تو می گذره ستاره ای از آسمون دلم را برایت می چینم تا روز دیدن تو؛همشونو زیر پاهای تو بریزم...
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پائی عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند